قصه یک انتصاب خیلی جالب ( نقل داستان گونه یک خاطره )
قصه یک انتصاب خیلی جالب
مدتها بود می خواستم خاطره ای را بنویسم و در ذهنم مانده بود . اخیرا کتابی از مرحوم غلامحسین ساعدی خواندم تحت عنوان شب نشینی باشکوه که مجموعه ای از داستان های کوتاه بود و از سبک آن کتاب برای نقل این خاطره ایده گرفتم . اسامی که در این داستان ذکر شده غیر واقعی است.
آنوقت ها ساختار صنعت نفت مانند امروز این همه پیچیده و پر از شرکت های زیر مجموعه و پر از شرکت های خصولتی نبود . یک شرکت نفت بود و یک شرکت گاز و یک شرکت پتروشیمی . بخش های مختلف تولید نفت و گاز و پالایش و توزیع فراورده های نفتی امور مختلفی بودند ذیل مدیریت های مختلف شرکت نفت و شرکت گاز هم توزیع کننده گازطبیعی بود . پتروشیمی هم که یک صنعت تولیدی بود عمدتا به دلیل این که خوراک یا ماده اولیه اش گاز یا مواد نفتی بودند به صنعت نفت چسبیده بود و ذیل آن توسعه یافته بود. بگذریم .
یکی از بخش های صنعت نفت که نسبتا بیشترین ارتباط را با مردم داشت و به عبارتی ویترین شرکت نفت بود و مردم شرکت نفت را از دریچه آن می شناختند، امور پخش فراورده های نفتی بود. با توجه به ساختار متفاوت و جدا بافته صنعت نفت، عنوان یکی از مدیریت ها شرکت نفت مدیریت خطوط لوله و مخابرات و پخش بود و ذیل آن سه واحد جداگانه تحت عنوان امور خطوط لوله ، امور مخابرات و امور پخش فراورده های نفتی وجود داشت که این آخری دفتر مرکزیش در خیابان بهار نبش خیابان سمیه امروز بود ولذا به پخش بهار معروف بود. در زمان جنگ که تاسیسات نفتی و از جمله پالایشگاه ها و تلمبه خانه های مسیر خطوط لوله تحت حملات هوائی دشمن بعثی بودند و در نتیجه فرآورده های نفتی هم دچار کمبود شده بود باید سهمیه بندی و مدیریت بیشتری بر توزیع فرآورده های نفتی اعمال می شد و به این دلیل پخش فرآورده ها اهمیت بیشتری پیدا کرده بود و مدیریت وزارت نفت فکر کرده بود که اگر این امور تبدیل به یک شرکت مستقل بشود شاید قدرت بیشتری پیدا کند و مشکلاتش کمتر شود در صورتی که مشکل از جای دیگری بود ، جنگ ، حالا با کدام مطالعه به این نتیجه رسیده بودند خدا عالم است . بگذریم . شرکت پخش فرآورده های نفتی تاسیس و تشکیل شد و وزیر وقت مدتها دنبال مدیرعاملی برای آن می گشت.
در چنین شرایطی یک روز وزیر با رئیس دفترش با تلفن داخلی تماس گرفت . حدود شش یا هفت بعد از ظهر بود . زمان جنگ بود و حداقل در سطح مدیریت ساعت کار معینی وجود نداشت . وزیر به رئیس دفتر گفت الان یک فردی پیش من بود که در راه اطاق تو هست ، او را برای مدیرعاملی پخش انتخاب کرده ام ، با او صحبت کن و در مورد صنعت نفت در حد لازم او را آشنا و مطلع کن و حکم انتصابش را فردا تهیه و آماده کن تا امضا کنم . یکی دو دقیقه نگذشت که آقای هزاری وارد اطاق رئیس دفتر شد ، آقای هزاری همان بود که قرار بود مدیرعامل پخش شود اما او تنها نبود و فرد دیگری هم با او همراه بود. آقای هزاری خود را معرفی کرد و راجع به همراهش هم چیزی نگفت و رئیس دفتر شروع به توضیحاتی در مورد صنعت نفت کرد آقای هزاری سابقه ای در صنعت نفت نداشت و اصلا با این صنعت آشنا نبود. این توضیحات و گپ و گفت تا پاسی از شب طول کشید حدود ساعت یازده شب آقای هزاری ناگهان بلند شد و گفت ای داد من ساعت یازده و نیم با آقای دکتر پولی قرار دارم و باید بروم . رئیس دفتر متعجب شد او می دانست که آقای دکتر پولی که تا یکی دو هفته قبل وزیر یکی از وزارتخانه ها بوده است مدتی است برکنار و خانه نشین شده و دلیل ندارد این وقت شب با کسی قرار بگذارد. این رفتار و این که فرد دیگری که البته خیل ساکت و متین بود آقای هزاری را همراهی می کرد قدری عجیب بود و توی ذوق رئیس دفتر زد. رئیس دفتر نیم ساعتی طول کشید که کارهایش را جمع و جور کند و راهی خانه شود وقتی می خواست از پارکینگ خارج شود مشاهده کرد که آقای هزاری که با آن عجله دفتر را ترک کرد حال هنوز دارد با آن رفیق همراهش در پیاده روی خیابان طالقانی جلوی وزارت نفت قدم می زنند و صحبت می کنند. رئیس دفتر بیشتر متعجب شد.
صبح روز بعد رئیس دفتر حکم انتصاب آقای هزاری را بعنوان مدیرعامل شرکت پخش فراورده های نفتی آماده کرد و برای امضاء وزیر برد ولی قبل از امضاء به وزیر گفت که این آقای هزاری قدری عجیب قریب و آنرمال به نظر می رسد خوبست اجازه دهید یک بررسی بیشتری در مورد ایشان انجام دهیم اما وزیر حکم را امضاء کرد و گفت من از این داستان پخش خسته شده ام و باید زودتر یکی را آنجا بفرستم و این آقا را هم شخصی معرفی کرده که مورد وثوق است .
آقای هزاری به مدیرعاملی پخش بهار رفت . اما یکی دو روز بعد که قطعا یا یکشنبه بود و یا چهارشنبه تق کار درآمد . در آن زمان بطور سنتی جلسه هیات وزیران روزهای یکشنبه و چهارشنبه صبح ها تشکیل می شد . در آن روز یا یکشنبه یا چهارشنبه صبح اول وقت وزیر با رئیس دفترش تماس گرفت و به او گفت که ظاهرا در مورد انتصاب آقای هزاری اشتباه کرده ایم و گفت پخشی ها چیزهای عجیبی در مودر این آقا می گویند و از تو می خواهم امروز به پخش بروی و بررسی کنی و اگر این حرف ها درست است هر جوری هست عذر این آقا را بخواهی و ردش کنی برود . غم عالم به دل رئیس دفتر آمد چراکه آدم خجالتی بود و چنین کاری و خصوصا آن قسمت رد کردن یک آدمی که یکی دو روز است حکم گرفته برایش خیلی مشکل بود. از طرفی داشته باشید که یکی از نزدیکان وزیر هم مسئولیتی در شرکت پخش داشت و حتما اطلاعات را به او داده بود.
رئیس دفتر به پخش بهار رفت و شروع کرد با مدیران آنجا صحبت کردن یکی از چیزهای خیلی جالبی که دو سه تا از مدیران به او گفتند یک حرکت عجیب آقای هزاری بود . در طول همین مدت کوتاه همراه با چند نفر دیگر به دفتر هریک از این مدیران رفته بود و خواسته بود که با آن چند نفر در اطاق آنها جلسه کند . مدیر ساکن آن دفتر گفته بود پس اجازه بدهید من مرخص شوم و هر وقت جلسه تان تمام شد بر گردم (البته با اظهار تعجب ذهنی از این که مگر مدیر عامل دفتر ندارد که به دفتر من برای جلسه آمده ؟!) اما آقا هزاری در هر مورد اصرار کرده بود که نه شما پشت میزکارتان مشغول کارتان باشید و ما از میز جلسه شما استفاده می کنیم . به هر حال بررسی ها با آن سابقه ذهنی که رئیس دفتر داشت نشان میداد که قضیه چیست و حالا چگونه باید عذر طرف را بخواهد و اگر قبول نکرد تکلیف چیست . مدیران پخش هم که از ماموریت رئیس دفتر خبردار شده بودند او را دوره کردند و تشویق می کردند که کار را تمام کند مانند کشتی گیر یا بکسوری که او را تر و خشک می کنند و باد می زنند که به رینگ بفرستند.
رئیس دفتر به اطاق آقای هزاری رفت و بعد از سلام و احوالپرسی بیش از نیم ساعت مقدمه چینی کرد که به او بفهماند که اشتباه شده و باید برود و حرف آخر را بزند. این یکی از سخت ترین روزهای عمر کاری رئیس دفتر بود . حالا ساعت حدود ظهر شده بود. آقای هزاری یک کاور کت و شلوار به چوب لباسی اطاق آویزان کرده بود و بعد از این که جمله آخر را شنید خوشوقتانه بدون هیچ مقاومتی با اشاره به کاور کت و شلوار گفت : عیب ندارد فلانی ، من شب یک مهمانی دعوت دارم و این کت و شلوار را آورده بودم که از اینجا بپوشم و بروم و حالا می روم از خانه می پوشم و می روم . با این پذیرش بی مقاومت انگار کوهی را از پشت رئیس دفتر برداشته بودند، بلند شد و خداحافظی کرد آقای هزاری او را به نهار دعوت کرد و نپذیرفت که می دانید در دفتر وزیر خیلی کار هست . هنگام خروج ناگهان آقای هزاری گفت اما آقای فلانی این وسط آبروی من چه می شود؟
رئیس دفتر که در آستانه فرار بود مجبور شد توقفی بکند در حالی که وسط درب و در حال خروج از اطاق بود . ناگهان جوابی به ذهنش رسید به آقای هزاری گفت در این مورد حق با شماست وپیشنهاد من در این مورد این است که شما استعفائی بنویسید و در آن استعفا به وزیر خطاب کنید که در واقع وزیر اطلاعات کافی در مورد وضعیت پخش به شما نداده و شما بعد از چند روز متوجه شده اید که وضعیت خرابتر یا دشوارتر از آنچه بوده که ایشان گفته ولذا شما نمی توانید مسئولیت پخش را بپذیرید و من قول می دهم از وزیر بخواهم حاشیه ای بر این نامه بزند که از نظر ثبت در تاریخ ، این انتصاب و برکناری سریع ، رزومه و کارنامه و سابقه شما را خراب نکند . شاید حرف منطقی ای بود و آقای هزاری دیگر چیزی برای گفتن نداشت . به هر حال قائله ختم به خیر شد.
بعد از ظهر که وزیر از جلسه دولت برگشت رئیس دفتر گزارش کار را به او داد و وقتی ماجرای اطاق ها را گفت وزیر گفت اتفاقا این آقا موقع رفتن از اطاق من حرفی زد که آنقدر عجیب بود که من که خسته هم بودم فکر کردم که اشتباه شنیده ام و حالا که این مطالب را می شنوم تازه متوجه شدم . رئیس دفتر سوال کرد که چه ؟ وزیر گفت ایشان موقع خروج از دفتر من به من گفت راستی آقای وزیر ما اگر یک وقت جلسه ای داشتیم از این اطاق شما هم می توانیم استفاده کنیم!!
داستان انتصاب اولین مدیرعامل شرکت پخش ختم به خیر شد ولی بعد از مدتی آقای هزاری نزد رئیس دفتر آمد و باز طلب آبرویش را کرد ، خیلی ساده و صمیمانه و رئیس دفتر گفت من پیشنهاد خوبی به شما دادم و آقای هزاری رفت و رئیس دفتر دیگر هرگز چیزی در مورد او نشنید.
متشکرم از نوشته تان جناب حسن تاش